تبليغاتX
به امید دیدارت می گشایم دفتری نو ازبرای تو...
 

 

سكانس اول ( براي تو مي نويسم، هميشه بهار من!)

 

دارد از زمين و آسمان، بهار مي بارد. اين وا‍‍ژه بهار، ناخودآگاه مرا به ياد چشم هاي خوش عطر تو مي اندازد. دارم به تو فكر مي كنم، تمام ثانيه ها طعم باران مي گيرند ومن... و من هنوز در حسرت يك بار در كنار تو بودن هستم، در لحظه زيباي سال تحويل...! دارد سال تحويل مي شود! روگارت مبارك عزيزم!

 

سكانس دوم ( بهار يعني ... )

 

در فرهنگ واژگان باور من، بهار يعني: در كنار تو بودن تا هميشه دنيا ( حتي اگر تو در سرماي زمستان هم كنارم باشي، آن لحظه، بهاري ترين لحظه زندگي من است). راستي! بهار كي مي خواهد بيايد؟! لطفا يك كاري كن، زودتر بهار من فرا رسد! لطفا!!! آهان يادم نبود كه دارد سال تحويل مي شود و بهار مي آيد! البته

 

سكانس سوم ( تو مثل من نيستي...)

 

دوست دارم در ابتداي سال 1387، از تو تشكر كنم. متشكرم كه تمام اين روزها و ماه ها و قرن ها- بدون هيچ توقعي- به من اجازه دادي عاشقانه دوستت داشته باشم. متشكرم كه در تمام لحظه هاي زندگي، بهانه هاي بچگانه ام را تحمل كردي و هيچ وقت بچه بازي هايم را به رويم نياوردي. متشكرم كه هر1000 مرتبه اي كه به تو اس ام اس زدم و گفتم كه قول مي دهم ديگر برايت اس ام اس نفرستم، در جوابم اس ام اس زدي" دوستت دارم". ( و من..1000 بار قولم را زير پا گذاشتم! و از اين زير قول زدنهايم خوشحالم! قول مي دهم هميشه قولم را زير پايم بگذارم! قول مي دهم! ). متشكرم كه لهجه هاي توهين آميزم را با لهجه هاي مهرباني پاسخ دادي. متشكرم كه با حضورت در دنيا، مرا با بهار آشنا كردي. متشكرم كه صادقانه به من مي گويي" عاشقت نيستم ولي دوستت دارم!" ( و اين جمله 5 كلمه اي، مرا مي سوزاند. اما متشكرم كه تا اين حد با من روراستي- تا حد به جنون كشيدن من!) البته، خودم به اين واقعيت تلخ آگاهي دارم. چون اگر احساس تو هم، به اندازه احساس من بود، هرگز نمي توانستي دوري ام را تحمل كني. نمي توانستي ابراز نكني. نمي توانستي به راحتي-ببين! به راحتي!- از كنار دلتنگي هايم بگذري! تو مثل من نيستي ولي وجودت سراسر مهرباني ست، نه با من كه با همه دنيا ). متشكرم و 1000 بار متشكرم.

 

سكانس چهارم ( تمام آرزوهاي بنفش ياسي رنگم را در اين سكانس جا داده ام )

 

از همين جا، از اين سوي فاصله خيس و باران زده بينمان، مي خواهم آرزوهاي سال جديدم را برايت بنويسم و تو آنها را بخواني ( دارم در ذهنم مجسم مي كنم كه داري نوشته هايم را مي خواني... چقدر زيباتر مي شوي! زيبا و با وقار... ببين؟! دلم برايت تنگ شد! همين لحظه كه اين سطر را نوشتم، باران باران آسمان چشمانم ريخت ناگهان وبيش از چند لحظه قبل، دلم برايت تنگ شد! بگذار لابه لاي اين باران سيل آسا، آرزوهايم را برايت بنويسم:

آرزوي اول: آرزو دارم در يكي از اين روزهاي نوزاد سال 1387 بعد از اين 10 قرن دوري براي من، بيايي از دورهاي دور.

آرزوي دوم: دلم مي خواهد در اين سال تازه متولد شده، خيلي دوستم داشته باشي ( تو با من خيلي مهرباني، اما من احتياج دارم كه خيلي خيلي خيلي دوستم داشته باشي. من به دوست داشتن هيچ كسي غير از تو نياز ندارم! حتي محتاج دوست داشتن درخت پشت پنجره رو به خيابان آشنا، هم نيستم. فقط تو، هميشه خوش رنگ من!)

آرزوي سوم: اميدوارم يك معجزه رخ دهد و من مورد اعتماد ترين موجود زندگي ات شوم! نمي دانم چرا؟! ولي دوست دارم فقط و فقط به من اعتماد كامل داشته باشي. راستي! الان هم تو به من اعتماد داري؟! چه قدر؟! اگر به اندازه فاصله بينمان، به من اطمينان داشته باشي، يعني خيلي خيلي خيلي مورد اعتمادت هستم!!!

 

سكانس پنجم

 

من مطمئنم كه سال 1387، سال خوشبختي همه پرنده هاست! قرار است امسال، واژه "كوچ" را از فرهنگ واژگان همه ما بردارند! همه جا فقط رسيدن است و دوستي و عشق و.... رسيدن!

 

سكانس ششم

 

هيچ كدام از سكانس هاي قبلي، باعث نمي شود كه مطلب اصلي را فراموش كنم. ببين؟! هديه سال جديد من يادت نرود لطفا! من بزرگترين و ارزشمندترين هديه دنيا را مي خواهم، اين كه: بياي رو به رويم بنشيني- زمزمه ثانيه ها را به اين صحنه زيبا اضافه كن- در نگاهم شريك شوي وبا لهجه سبز رنگت بگويي: سال نو مبارك...! تو را به خدا به من قول بده كه اين كار را می كنی؟!! مشكل فاصله هارا خودت حل كن. من دوست دارم فقط به اين هديه فوق العاده، فكر كنم! من دارم شب و روز به اين هديه بي نظير فكر مي كنم! يادت نرود يك وقتي؟! متشكرم.

 

سكانس هفتم ( لطفا جمله آخر اين سكانس را باور نكن )

 

نمي دانم چرا دلم مي خواهد خودم را برايت لوس كنم؟ ( به نظر تو چرا؟!). پس:

ديگر هرگز دوستت ندارم!

 

سكانس هشتم ( بدون نوشتن اين سكانس، بهار معنايي ندارد)

 

1000 بار دوستت دارم، هميشه بهار من!!! روزگارت مبارك!

 

 

+ تراوش شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 3:30  از اندیشه منتظر | 
 

در تنگنای اتاقی تاریک

خیره به تصویری از وجود یک مردم

مردی از سایه سار تنهایی

آشنای دیرینه دل تنگم

مردی با یک نگاه روحانی

وسعت قلب پاکش در وجودم

همیشه جاودانی

دلم برایش همیشه بی تاب است

 وعروس چشمهایم

خیس از وجود پر رازش

و هنوز هم زنده است

گرچه می گویند که او دیگر نیست

مردی از مردهای زندگی

اکنون

جایش در کنار دخترش

خالی است

تقدیم به همه دختران و پسرانی که

جای پدرشان خالی است

 

 

 

+ تراوش شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:28  از اندیشه منتظر | 

 

دارم مومن می شوم....

 

نمی دانم این چه حسی است که خدا در وجود آدم ها گذاشته؟!

هیچ وقت نتوانسته ام تعریفش کنم، هیچ وقت! یک لحظه به وجود می آید و برای همیشه جا خوش می کند در وجودت، برای همیشه. هر کاری می کنی دست از سرت بر نمی دارد، هر کار کنی .

دیگر چیزی به نام غرور وجود ندارد. دیگر چیزی به نام من وجود ندارد. فقط او هست و او. به خودت می گویی "هر چی نزدیکتر باشم، رسواترم!". پس، سعی می کنی دور باشی. اما نمی شود! باید تحمل کنی. باید تظاهر کنی، تظاهر کنی به بی اعتنایی، به ... اما بهانه گیری های دلت شروع می شود... چند وقت می گذرد و تازه می فهمی که اگر

هزار سال هم کوچ کنی و هزار کیلومتر دور شوی، هیچ فرقی در احساس درونت به وجود نمی آید. چرا یک فرق پیش می آید: دلبسته تر می شوی!

نمی دانم این چه حسی است که خدا در وجود آدم ها گذاشته؟ اما این را می دانم

که حس خیلی زیبایی است! زلال زلالت می کند، درست مثل آب. بزرگ می شوی! بزرگ و عاشق! دلبسته دلبسته. پراز انگیزه های قشنگ! جوان می شوی. حتی اگر 90 سالت هم باشد، جوان می شوی! آن قدر تحمل دوری و جدایی برایت سخت می شود که روز به روز به خدا نزدیک تر می شوی. خالص و پاک! آن قدر این حس زیباست که تو هم زیبا می شوی! روزی هزار بار زیبا می شوی!

نمی دانم این چه حسی است که خدا در وجود آدم ها گذاشته؟! اما این را می دانم که خدا راه های قشنگی برای مومن کردن بنده هایش دارد!

می دانم که دیر زمانی است که دارم مومن می شوم و زیبا،... لحظه به لحظه!!!

 

+ تراوش شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 21:2  از اندیشه منتظر | 

 

من یک چهار دیواری دارم

و اینبار...

یک دنیا

دنیایی که در آن کوه هست،رود هست، مور هست...

و کوه به من آموخت

که در سرما و گرما، در برف و بوران، زیر آفتاب سوزان یا باران

باید ایستاد،مقاوم!

و رود به من آموخت

که با وجود سنگ و صخره، سد و نرده،

خار و علف هرزه

باید جاری بود، مداوم!

و مور به من آموخت

که با چثه هرچند کوچک،با کمک یا بی کمک، حتی نم نمک

باید اندیشه فردا کرد، مصمم!

...

و من این دنیا را به چهار دیواری خود آوردم:

مصمم، مداوم و مقاوم!

من یک چهار دیواری دارم!

+ تراوش شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:2  از اندیشه منتظر | 

طرح واره اول ( دلم هواي طرح نوشتن كرده!)

 

دارد باران مي بارد و شعر سرازير مي شود از آسمان. خدا هم شاعري را دوست دارد!

 

طرح واره دوم( سلام!)

 

ازاين اتفاق زيبا و فوق العاده، كه در طرح واره دوم به تو سلام كردم، تعجب كردي؟ راستش را بخواهي باراني كه هنوز طعم پاييز را دارد، ديگر برايم حواس نمي گذارد. باران يعني...! فكر مي كني باران يعني چه؟؟ خوب فكر كن! در طرح واره آخر برايت مي گويم.

 

طرح واره سوم ( لطفا كمي به رفتارهاي اخير من توجه كن! لطفا! )

 

يك موضوع براي من خيلي جالب است. اين كه وقتي من بهانه مي گيرم، غرغر مي كنم، عصباني مي شوم، بد اخلاقي مي كنم!

مي بيني چقدر صداقت دارم؟! لطفا صداقت من فراموشت نشود- تو سريع واكنش نشان مي دهي و بعد از چندين وچند ماه باز هم رفتارهايم را به من گوشزد مي كني. اما نمي دانم چرا رفتارهاي اين روزهايم را به رويم نمي آوري. راستي! اصلا متوجه برخوردهاي جديدم شده اي؟  ببين چقدر آرام و صبور شده ام؟ چقدر درسكوت سفر مي كنم؟ لطفا در اين روزهاي برگ ريز باراني، كه مي رود به اتمام برسد و جايش را به روزهاي برفي بدهد ، به من كمي توجه كن( براي كمي توجه كردن كه وقت داري؟!)

 

طرح واره چهارم( اين طرح واره، تجزيه و تحليل نام دارد)

 

يك پيشنهاد خوب برايت دارم. قبل از اينكه بگويم از نظر من، باران يعني چه!، به پيشنهادم توجه كن لطفا. چند دقيقه وقت بگذار ( باور كن ارزش وقت گذاشتن دارد ) و گذشته و اكنون مرا باهم مقايسه كن... فكر مي كني دليل صبوري هاي غير قابل باور اين روزهاي من چيست؟! از جوابي كه پيدا مي كني، متشكرم!

 

طرح واره پنجم ( وقتي با تو حرف مي زنم، بي اراده شاعر مي شوم!)

 

پشت اين پنجره ها داره بارون مي باره...

 

دارد باران مي بارد و ... باران يعني ... من دوستت دارم!!!

 

 

+ تراوش شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 4:15  از اندیشه منتظر | 
 

 

مهربانم، اي خوب!

 

ياد قلبت باشد؛يك نفر هست كه اينجا

 

بين آدم هايي، كه همه سرد و غريبند با تو

 

تك و تنها، به تو مي انديشد

 

و كمي،

 

دلش از دوري تو دلگير است...

 

مهربانم، اي خوب!

 

ياد قلبت باشد؛ يك نفر هست كه چشمش،

 

به رهت دوخته

 

و شب و روز دعايش اين است؛

 

زير اين سقف بلند، هر كجايي هستي ، به سلامت باشي

 

و دلت همواره، محو شادي و تبسم باشد...

 

مهربانم، اي خوب! ياد قلبت باشد؛

 

يك نفر هست كه دنيايش را،

 

همه هستي و رويايش را، به شكوفايي احساس تو،

 

پيوند زده،

 

و دلش مي خواهد، لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...

 

مهربانم، اي خوب!

 

يك نفر هست كه با تو

 

پر انديشه و شعر است وشعور!

 

پر احساس است وخيال است وسرور!

 

مهربانم!اين بار، ياد قلبت باشد؛

 

يك نفر هست كه با تو، به خداوند جهان نزديك است

 

وبه يادت، هر صبح، گونه سبز اقاقي را

 

از ته قلب و دلش مي بوسد

 

و دعا مي كند اين بار كه تو

 

با دلي سبز و پراز آرامش، راهي خانه خورشيد شوي

 

و پر از عاطفه وعشق و اميد

 

به شب معجزه و آبي فردا برسي...

 

 

 

+ تراوش شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 17:45  از اندیشه منتظر | 

من يك چهار ديواري دارم

 

 

من يك چهار ديواري دارم

و كاغذ و قلمي.

قلمي كه گاه وبي گاه جور مرا مي كشد

و حرفهاي ناگفته ام را بر كاغذ مي نويسد.

در آن لحظه، قلمم مثل زبانم الكن نيست.

من من نمي كند،كم نمي آورد و… مي نويسد

شيوا بي غلط و بدون بروز هرگونه احساس ناخوشايندي اما سرشار از احساس

وقتي مي نويسم گونه هايم سرخ نمي شود،

اما شايد اشك هايم فرو ريزند،

عصباني نمي شوم،

صدايم هم نمي لرزد…

و كاغذ چه صبورانه، نوشته هايم را گوش مي دهد!

واكنشي از خشم در او نيست،

مرا به خاموشي وا نمي دارد،

تنهايم نيز نمي گذارد…

در آخر، من آرام و سبكبال به كاغذم مي گويم:

"همه اين حرفها را گفتم كه بگويم شايد گفتن بلد نباشم، اما نوشتنم بد نيست…!"

آنگاه كاغذ را به آب مي سپارم

و آب مي داند كه آنرا به چه كسي برساند…

و من دوباره به چهار ديواري ام باز مي گردم

درپي قلمم و "كاغذ صبوري" ديگر…

من يك چهار ديواري دارم… 

 

چهار دیواری من!...

 

+ تراوش شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 0:32  از اندیشه منتظر | 

 

تنديس اول  (این یک خیال کوتاه و ۱۲ کلمه ای است )  

 

اين چند قطره باران، هديه من به تو كه ساده زندگي مي كني.

 

تنديس دوم ( توضيحي لازم نيست )

 

يك ربع مانده تا سرريز شوم از… كفشهايم را مي پوشم، همان كفشهايي كه از جنس پاييزند. در لباسهاي گرم و لطيف خيالم غرق مي شوم. مي روم به همنشيني دوباره پنجره رو به خيابان آشنا. وقت آشتي با كاغذهاي بي تاب است كه هرروز سعي مي كنم عطششان را براي سياه كردن وخط خطي نمودنشان ناديده بگيرم. من مقاومت مي كنم تا ننويسم اما باران، اين زلال اشك نمي گذارد مقاوم بمانم. ناگزير تسليم

مي شوم وخوشحال. لبخندي بر لبانم جاري از اين تسليم ناخواسته.

 

تنديس سوم ( مي خواهم انتظار در وجودت فوران كند )

 

رازي در تاروپود وجودم جا خوش كرده كه مي خواهم عذرش را بخواهم تا ديگر راز نباشد. اما قبل از افشاي آن، بگذار يك تنديس ديگر بسازم. به انتظارش مي ارزد باور كن!

 

تنديس چهارم ( خواهش مي كنم يك لحظه از فكر راز بيا بيرون و به اين تنديس توجه كن. خواهش مي كنم. متشكرم)

 

ناديده گرفتن مهرباني، خيلي بد است- بدتر از اشك نريختن- و بدتر از آن، تظاهر به ناديده گرفتن مهرباني است. اين كه يك نفر، به شيوه خودش- روي اين سه كلمه تمركز كن-: به شيوه خودش- مهرباني مي كند

 و تو آن را ناديده مي گيري و يا تظاهر به اين كار مي كني، خيلي بد است حتي خورشيد هم تاب ديدنش را ندارد و غروب مي كند، آسمان از اينهمه نا مهرباني دلش به درد مي آيد و مي بارد. ديروز داشتم با درخت روبه روي پنجره رو به خيابان آشنا – همان كه امروز يكي از برگ هاي خوش رنگش افتاد و مرا براي يك ساعت غرق خودش كرد- صحبت مي كردم. در اين مورد با من هم عقيده بود كه: حتما ضرورتي ندارد كه همه انسانها، با خنده و صحبت و شوخي و… مهرباني شان را ابراز كنند. خيلي وقتها سكوت، فريادي از جنس مهرباني را دربردارد.سكوت، فقط يك نمونه از هزاران هزار نوع مهرباني است. خوب فكر كن… ببين چند بار با چنين مهرباني اي روبرو شدي و قضاوت اشتباه كردي و ناديده گرفتي  و تظاهر به ناديده گرفتن كردي؟!

 

تنديس آخر(!)

 

اين سطرها شايد ارزش چند لحظه مكث را داشته باشند. حالا بهتر شد، و خيالم راحت.يك نفس عميق

 مي كشم. رازي را كه مي خواهم با تو درميان بگذارم خيلي مهم هست، مهم تر از برگ خوش رنگي كه امروز از درخت جلوي پنجره افتاد (و مرا بري يك ساعت غرق خودش ساخت ) دوستت دارم! تويي كه اين سطرها ميهمان ديدگانت شده اند، ناخودآگاه!

 

+ تراوش شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 0:23  از اندیشه منتظر | 
 

 

بنام عشق

 

یکبار دیگر دست بر قلم می برم، به سراغ این رفیق آشنا می روم وبه این همدم تنهایی ها ودلتنگی ها

و لحضه های سکوتم پناه می برم تا بنگارم از برای عزیزترین عزیز زندگیم، آنچه را که در درون دلم غوغایی برپا کرده است وشوری.

تمام ذهنم را می کاوم، اندیشه ام را جستجومی کنم درگذشته ها، درلحظات دیرین دیروزوامروز،

 در سکوت ها و انتظارها، اما نمی یابم آن واژه ای را که در خور بهترینم باشد.چشمانم را می بندم

وبه دنبال آن سکوتی سهمگین سراپای وجودم را فرا می گیرد.

 تمام دیروزها تمام خاطرات تمام آرزوها وایکاش ها و امیدها در پس سیاهی چشمانم تداعی می شوند.

 لحظه به لحظه به نمایش در می آیند تا برسند به روز معجزه به روز شور به روز شوق به روز شکوه ...

به روزی که زیباترین جمله را از زبان عزیزی شنیدم؛

   «"دوستت دارم"» و از سر حجب وحیا دیگر هیچ،...

این واژه تمام آنچه را که ذهنم در خویشتن پرورانده بود را آتش زد خاکستر نمود، آن کاخ پوشالی را

که برای خویش ساخته بود را به یکباره نابود ساخت و بنایی از امید وآرزو را دیگر بار برپا نمود.

بنایی زیبا ومستحکم؛ از امیدها و آرزوهای رنگین، از عظمت وشکوه، سرشار از مهربانی وعشق.

آری ما هردو قدم در راهی گذاشتیم، پای در جاده انتظار نهادیم تلخی انتظار را به جان خریدیم به امید

چشیدن شیرینی نابش در لحظه وصال.

نوزده ماه پیش در چنین سیاهی شبی که چشمهای زیادی خوابهای شیرین کذایی را تجربه می کردند

دو کبوتر عاشق، دو غمگسار، دو همدم، ودو دلدار در بیداری محض،رویای زندگی را با چشمانی

پر از اشک شوق  معجزه، ساختند وبه تماشایش بنشستند باهم عهد کردند که تا روز رسیدن

دستهاشان به هم، تا روز شکستن این فاصله وانتظار،تا لحظه حس گرمی آغوش آرامش همدیگر،

هرماه این لحظه با شکوه را باهم جشن بگیرند و پیمانی تازه ومحکم برای تپیدن قلبهاشان به همدیگر ببندند.

اینک همچنان باز همان انتظار شیرین برپاست، باز همان فاصله ها برجاست، باز همان چشمها

خیره به راه هستند. اما شوق دیدار در ما افزون، تپش قلبها بر هم تندتر، و حس با همدیگر بودن

ودر کنار هم بودن در ما موج می زند.

و مرااینک شوری است در جان، غوغایی است در دل ونفسی است بلند در سینه تا که فریاد زنم:

مهربانم، آرام جانم، هستی من؛ نوزدهمین ماهگرد تولد عشقمان بر تو تنها دلیل بودنم مبارک،

به زلالی این باران اشک شوق که بر گونه هام جاریست ؛

                                               دوستت دارم

 

+ تراوش شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 1:28  از اندیشه منتظر | 
 

با من اکنون چه نشستنها، خاموشیها

با تو اکنون چه فراموشیهاست.

چه کسی می خواهد

من وتو ما نشویم

من اگر ما نشوم تنهایم

تو اگر ما نشوی خویشتنی

 

از کجا که من وتو

شوری از عشق وجنون

باز برپا نکنیم

 

از کجا که من وتو

مشت رسوایان را وا نکنیم

 

+ تراوش شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 3:16  از اندیشه منتظر | 
                                                                   

باید ببینمت!

چرا که روی نوار قلبی ام

پیوسته نام تو بود

و پزشک نیز بر آخرین نسخه ام...

تورا تجویز کرده است!!!

بیا، تا دیر نشده.

+ تراوش شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 2:9  از اندیشه منتظر | 
 

                  چه زود پر کشیدی دکتر...

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

                  ستایش کردم ، گفتند خرافات است

                             عاشق شدم ، گفتند دروغ است

                                       گریستم ، گفتند بهانه است

                                                   خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

« دکتر علی شریعتی »

+ تراوش شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 0:33  از اندیشه منتظر | 

                       

+ تراوش شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 23:54  از اندیشه منتظر | 

 

« چشم من، چشمه زاینده اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی برآب

در نگاه تو تهی می شدم از بود ونبود.»

 

+ تراوش شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 1:33  از اندیشه منتظر | 

 

 

ظهور گمشده

 

گاهی در سکوت لحظه ها

 

                  فریادی غمگین وبی ریا

 

                                               تو را می خواند

 

گاهی در هجوم چشمها

 

                           نگاهی آشنا

 

                                           تو را می جوید

 

و گاهی در خلوت تنهاییت

 

                               دلی، فقط به خاطر تو می تپد

 

و عشق است که دوباره زنده می شود

 

و دل را برای دوست داشتن دوباره بیدار می کند.

 

و اینجاست که تو، دوباره آغاز می کنی

 

و راز مهر خویش را برای او فاش می کنی

 

وسیل اشک را بروی گونه ات باز می کنی

 

ولی چه سود، بخاطر اولین نگاه

 

زشرم چشمهایت، سر به زیر می کنی

 

بخاطر کسی که با صداقتت

 

                                 دل غمین تو را شکست

 

زآشنایی دوباره دریغ می کنی

 

بخاطر اولین سلام؛